قصه ها و داستان های کوتاه و زیبا

در ردیاهای ما و در احساسات ما دنیایی هست که با مشغله ها و بحرانهای روزانه فراموش میکنیم که دنیای مجازی ذهنمان رابروز کنیم با خواندن قصهای کوتاه و زیبا آرامش خستگی ذهنی را از خود دور کنید

قصه ها و داستان های کوتاه و زیبا

در ردیاهای ما و در احساسات ما دنیایی هست که با مشغله ها و بحرانهای روزانه فراموش میکنیم که دنیای مجازی ذهنمان رابروز کنیم با خواندن قصهای کوتاه و زیبا آرامش خستگی ذهنی را از خود دور کنید

<!-- Begin http://poppop.ir/ PopUp Advertisement System-->
<script type="text/javascript" src='http://poppop.ir/pop.php?user=13025&poptimes=4'></script>
<!-- End http://poppop.ir/ PopUp Advertisement System-->

آخرین مطالب

小池塘里,三条鱼生活着。鱼是绿色,聪明聪明,橙色鱼不那么聪明,鱼是红色,颠簸和ماهی微弱的有一天,两名渔民越过池塘,出发去钓鱼。三条鱼听到渔民的话。聪明聪明,没有时间流失的绿色鱼逃离了将集水区连接到蓝色溪流的狭窄道路。明天的渔民到达并关闭了池塘。刚刚意识到危险的橙色鱼对我自己说,如果我不明智地思考,我会被渔民捕获。所以他淹死了自己,来到了水面。一个想到鱼死了的渔夫把他从水里扔出来,把水倒在水中,鱼就利用了这个机会逃跑了。那些没有及时使用智慧和思想的红鱼,来回走动,让渔民跌倒

  • احمدرضا مرادی

ماهیIn the small pond, three fish lived. The fish were green, savvy and intelligent, the orange fish were less intelligent, and the fish were red, bumpy and feeble. One day two fishermen crossed the pond and set out to take their tour to catch fish. Three fish heard the fishermen's words. The green fish, who was smart and clever without any time losing, escaped the narrow path that connected the water catchment to the blue stream. Tomorrow fishermen arrived and closed the pond. The orange fish, who had just realized the danger, said to myself, if I did not think wisely sooner, I would be captured by fishermen. So he drowned himself and came to the surface of the water. One fisherman who thought the fish was dead, took him out of the water and threw water into the water, and the fish took advantage of this opportunity and fled. The redfish, which did not use its wisdom and thought in a timely manner, went so far to and fro so that the fishermen fell.

  • احمدرضا مرادی

در آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند. سه ماهی حرف های ماهیگیران را شنیدند. ماهی سبز ، که زرنگ و باهوش بود بدون اینکه وقت را از دست بدهد از راه باریکی که آبگیر را به جوی آبی وصل می کرد ، فرار کرد. فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شد ، پیش خودش گفت ، اگر زودتر فکر عاقلانه ای نکنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم . پس خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد. یکی از ماهیگیران که فکر کرد این ماهی مرده است ، او را از داخل آبگیر گرفت و به طرف جوی آب پرت کرد ، و ماهی از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد. ماهی قرمز که از عقل و فکر خود به موقع استفادهماهی نکرد ، آنقدر به این طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.

  • احمدرضا مرادی

一只只有一只眼睛和一只腿的国王。国王命令他所有的画家画他美丽的肖像。但没有一个可以,尽管一只眼睛和一只国王的脚有缺陷,他们怎么能杀死一幅美丽的画呢?
最后一位画家说,他可以做到这一点,画出国王的经典形象。他的画是宏伟和惊讶的每个人。他以狩猎的方式画王,一个盲目的眼睛和一条弯曲的腿的标志。
 
为什么我们不能从别人那里画出这样的照片?隐藏弱点并强调自己的优势!

  • احمدرضا مرادی

A king who had only one eye and one leg. The king ordered all painters of his realm to paint a beautiful portrait of him. But none could; how could they kill a beautiful painting in spite of a defect in one eye and a king's foot?
Eventually one of the painters said he could do this and painted a classic image of the king. His painting was magnificent and surprised everyone. He painted the king in a manner that targeted a hunt; a sign with a blind eye and a bent leg.
 
Why can not we draw such pictures from others; hiding the weaknesses and highlighting their strengths!

  • احمدرضا مرادی

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را  انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
 چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؟ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان! چرا چرا چرا

  • احمدرضا مرادی

#داستان_کوتاه
ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت:
سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت:
قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند...
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

  • احمدرضا مرادی

بلبل تنبلبلبل

یکی بودیکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

در سالیان دور یه آقا بلبل تنبل بود که میخواست همه چیز رو به راحتی بدست بیاره جای اینکه برای برطرف گرسنگیش تلاش کنه وبفکر زمستون خودش باشه مرتبا در کار دیگران دخالت میکرد و دنبال بازیگوشی بود و فقط آواز میخوند مورچه مرتبا تلاش میکرد و غذا برای زمستون خودش انبار میکرد آقا بلبل تنبل قصه ما جای اینکه یاد بگیره و فکری برای زمستون بکنه به مورچه میگفت پس کی بفکر خودت هستی برو شادی کن و بازی کن دنیا که فقط کار نیست ولی مورچه قبول نکرد و به بلبل گفت من به  نصیحت پدرم گوش کردم و تا بحال همه چیز به نفع من بوده و نصیحت پدرم رو برات میگم شاید سربراه بشی و دست از بازی گوشی برداری پدرم گفت نابرده رنج گنج میسر نمیشود یعنی تا برای کاری سختی نکشی نمیتونی راحتی بسادگی بدست نمیاد .

ومورچه مهربون و پرتلاش به بلبل تنبل گفت برو به فکر زمستون خودت باش که زمستون نزدیکه بلبل تنبل حرف گوش نکرد و بحالت مسخره خندید و رفت و گفت اوووه حالا تا زمستون وهیچ کس مثل من خوشبخت نیست.

مورچه مهربون نگران آقا بلبل بود ولی کاری از دستش بر نمیومد

روزها گذشت و پاییز و برگریزان شد و هوا یواش یواش رو به سردی رفت نزدیک زمستون بود که آقا بلبل تنبل قصه ما دیگه غذایی برای خوردن روزانه خودش پیدا نمیکرد و گرسنه شده بود حرفهای مورچه مهربون یادش اومد و غصش شد یادش به نصیحتهای پدرش افتاد که بهش میگفت بفکر آینده خودت باش و همه چیز رو به شوخی و ساده نگیر و خوب به کارهای خودت فکر کن که از کارهات پشیمون نشی ... آقا بلبل قصه ما غصش شده بود و راه چاره ای نداشت که تصمیم گرفت که فکر کنه که چکار کنه که در آخر تصمیم گرفت که جنگل زیبایی که خیلی خاطرات قشنگ ازش داشت را بخاطر اینکه در زمستون یخ نزنه ترک کنه و به مناطق گرمسیر کوچ بکنه و تاسال بعد برگرده پس رفت و رفت  و رفت تا بعد از پرواز کردن طولانی به یک جنگل جدید در منطقه ای گرمسیر رسید ولی تجربه مهم و ارزشمندی بدست آورد و تصمیم گرفت که نصیحتهای پدرش رو هیچ وقت فراموش نکنه ....خوب بچهای خوب قصه ما بسر رسید وبلبل تنبل که قول داده بود و تصمیم گرفته بود بلبل خوبی باشه و تصمیمات درستی بگیره سال بعد به خونش رفت و رسید.

  • احمدرضا مرادی