قصه ها و داستان های کوتاه و زیبا

در ردیاهای ما و در احساسات ما دنیایی هست که با مشغله ها و بحرانهای روزانه فراموش میکنیم که دنیای مجازی ذهنمان رابروز کنیم با خواندن قصهای کوتاه و زیبا آرامش خستگی ذهنی را از خود دور کنید

قصه ها و داستان های کوتاه و زیبا

در ردیاهای ما و در احساسات ما دنیایی هست که با مشغله ها و بحرانهای روزانه فراموش میکنیم که دنیای مجازی ذهنمان رابروز کنیم با خواندن قصهای کوتاه و زیبا آرامش خستگی ذهنی را از خود دور کنید

<!-- Begin http://poppop.ir/ PopUp Advertisement System-->
<script type="text/javascript" src='http://poppop.ir/pop.php?user=13025&poptimes=4'></script>
<!-- End http://poppop.ir/ PopUp Advertisement System-->

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۲ مطلب با موضوع «حکایت» ثبت شده است

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.
وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی
گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!

  • احمدرضا مرادی

روزی ناصرالدین قاجار و همراهانش به باغ دوشان تپه رفتند. بوته گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد. شاه کاغذ و قلم نقاشی خواست تا شروع به نقاشی کند. نقاشی که تمام شد، آنرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟
مستوفی الممالک پاسخ داد: قربان خیلی خوب است.
اقبال الدوله گفت: قربان حقیقتا عالی است و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد: قربان نظیر ندارد. و بعد یکی دیگر گفت این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است.
نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت: حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم از عطر و بوی خود گل، بیشتر است، همه حضار خندیدند...
بعد از آنکه خلوت شد، شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: این پدرسوخته ها را دیدی؟ من باید با این بی نا...ها مملکت را اداره کنم.

  • احمدرضا مرادی

روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت:
روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.
دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند.
سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد.
یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند.
دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند.
سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند.
فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده، با آن ذکر یا قدّوس بگویند.
«عبید زاکانی»

  • احمدرضا مرادی

از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد!!
اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم...!!

  • احمدرضا مرادی

.مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟


چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »

پنا میبریم به خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست...👌

  • احمدرضا مرادی

最勇敢的人起亚
老师告诉孩子们
“写一篇文章,你认为最勇敢的阿达马基安呢
 
最佳文本奖“
一个写道
 
一个没有盾牌的潜水员
有人写道
他们晚上可以在坟墓上睡觉
另一个写道
那些不在森林里的人不怕动物。和...

每个人都写了一些东西
这篇文章是由你的读者撰写的,你写道:
“亚当·奥南最勇敢的不觉得尴尬,亲吻他父亲的手......没有坟墓石头!”

 
泪水流过老师的脸,低语
唉,我不是勇敢的

记住我
你是小的[大人]
                
[小人物]永远不会变大

  • احمدرضا مرادی

هل أشجع الناس کیا؟
وقال المعلم للأطفال:
"کتابة ورقة، ما هو رأیک الأکثر شجاعة أداما کیان؟
 
جائزة أفضل نص "
کتب أحدهم:
 
الغواص الذی لا یوجد لدیه الدروع مع أسماک القرش
کتب أحدهم:
ویمکنهم النوم على القبر فی اللیل
وکتب آخر:
أولئک الذین لیسوا وحدهم فی الغابة لا یخافون من الحیوان. و ...

کتب الجمیع شیئا ولکن
تمت کتابة هذه المقالة من قبل القارئ الخاص بک، کتبتم:
"أشجع آدم أونان الذی لا یشعر بالحرج ویقبل ید والده ... لا الحجر الخطیر ... !!!"

 
تمزق إسقاط المسیل للدموع عبر وجوه المعلم، مع همس ...
للأسف، لم أکن شجاعا ...

تذکرنی
أنت المنزل الذی صغیر [کبیر نمت]
                
[الصغیرة منها] أبدا تنمو کبیرة

  • احمدرضا مرادی
Are the bravest people Kia
The teacher told the kids
"Write a paper, what do you think is the most courageous Adama Kian
 Best Text Award "
One wrote:
 A diver who has no shields with the sharks
Someone wrote:
They can sleep on the grave at night
Another wrote:
Those who are not alone in the forest are not afraid of the animal. And...

Everyone wrote something but
This article is written by your reader, you wrote
"The bravest of Adam Onan who does not feel embarrassed and kiss his father's hand ... no grave stone ... !!!"

 A tear drop ran across the faces of the teacher. With a whisper ...
Alas, I was not brave ...

Remember me
You are the house that small [big grown]
                [The small ones] never grow big
  • احمدرضا مرادی

معلم به بچه ها گفت :
" تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟
 بهترین متن جایزه داره "

یکی نوشته بود:
 غواص که بدون محافظ تواقیانوس با کوسه ها شنامیکننه
یه نفر نوشته بود :
اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن
یکی دیگه نوشته بود :
اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و...

هر کی یه چیزی نوشته بود اما
این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :
" شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "

 قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ...
افسوس منهم شجاع نبودم...

یادمون باشه
تو خونه ای که [بزرگترها] کوچک میشن
                [کوچکترها] هرگز بزرگ نمیشن

  • احمدرضا مرادی

一只只有一只眼睛和一只腿的国王。国王命令他所有的画家画他美丽的肖像。但没有一个可以,尽管一只眼睛和一只国王的脚有缺陷,他们怎么能杀死一幅美丽的画呢?
最后一位画家说,他可以做到这一点,画出国王的经典形象。他的画是宏伟和惊讶的每个人。他以狩猎的方式画王,一个盲目的眼睛和一条弯曲的腿的标志。
 
为什么我们不能从别人那里画出这样的照片?隐藏弱点并强调自己的优势!

  • احمدرضا مرادی